خرید بک لینک
افتادم رو یه مسیر که هرچی بیشتر پا میزنم و تقلا میکنم فایده ای نداره! فقط انرژیم کم و کمتر میشه. خسته تر میشم عملا دارم جای چندتا مدیر و نیرو کار میکنم . بجای مدون ،رویا،مجتبی،احسان،مریم،اون احسان دیگه،شیرین، حمید و ...همش به کنار دیدن (خان) با این شرایط واسم تیرخلاصه. آدمی که اینهمه باهوشه و همه قبولش داشتن مگه میشه یهو توی سه سال اینقدر بی اراده و خنگ بشه ؟ مگه میشه نفهمه با خودش،زنش،بچه هاش، زحمتهای چندسالش،داراییش،اعتبارش، و حتی با من و اطرافیانش چکار میکنه؟ سر یه زن معلوم الحال آخه؟! که انگشت نماست . که حتی کسی نشناسش بازم حس انزجار میگیره! آخه با دیدن همه گندکاریش بازم ذره ای تردید به کارت و رفتارت و حضورت نسبت به این آدم نداری؟ ازوقتی فهمیدم این معما یک سال و نیمه هر روز وجودم رو داره نابود میکنه سخته یکی از تنها کسایی که توی دنیا داری رو ببینی داره میره تو گردباد و نتونی و اجازشو نداشته باشی . نخواد کمکش کنی دارم به چیزایی که خطرناکه و از نظرم مردوده فکر میکنم خدایا میشه نجاتش بدی ؟ پ ن : دعای کمیل مدتهاست نخوندم ... نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۴۰۲ساعت 9 PM توسط pari|

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 9:25

واقعیت اینه که از این شهر هنوزم خوشم نمیاد با اینکه شده شهری که زندگی میکنم با اینکه محله ای که زندگی میکنم و خونم جای خوبیه با اینکه کارم جزو جذاب ترین هاست برای هر قشریبا اینکه محل کارم بهترین و رویایی ترین مکان تهران هست اما...این حجم از کار و فشار و استرس و شلوغی و آلودگی و تنهاییه روانی برام این شهر رو حتی دوست نداشتنی تر از قبل کرده! اینجا همه چیز خاکستریهآدمها ، رفتارها ،عکس العملها ، برخوردها، افکار ،دیدگاه،سبک زندگی...کاش همه چیز به قشنگی صبح های بارونی باشه که میرسم محل کارم و چند دقیقه پیاده روی وسط اون درختها ... نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲ساعت 7 PM توسط pari|

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 9:25

اول بگم که حسودیم میشه به گذشته که راحت مینوشتم ...از آخرین پست خیلی گذشته ، و از زندگی من قرن ها! یک سال و نیم پیش همه چیزو یهو تغییر دادم تو زندگیم. کاملا خواسته و اگاهانه، زندگیم منتقل کردم تهران و مامان سپردم به خواهرم که هنوز تکلیفش با خودش مشخص نیست و باری به هر جهت هر روز یه برنامه میریزه .سخت بود برای ما و اونها ،اما عادت کردیم و دلخوشم مامان با دوتا نوه ها سرگرمه... بیشترین سختی مال وقتی بود که چند ماه گذشت و مامان مریض شد و دلیلش افسردگی دوری از ما و فکرخیالها و نگرانیها ،، اونم با چند بار رفتن و اومدن من و دختردلبر بخیر گذشت،عروسک کوچولوم حالا خانمی شده که نسبت به همسن هاش و حتی خیلی بیشتر از اون ها مسیر خوبی رو پیش گرفته ، دانشگاه میره و کنارخودم با مسیولیت پذیری بالا کار میکنه و میبینمش و میگم خدارشکر که درخت زندگیم همچین ثمره ای داد ، هرچند چالش هم دارم باهاش ولی هیچی از خوب بودنهاش کم نمیکنه ...الان خسته که رسیدم داشتم فکر میکردم که یه روز ،۱۲ سال پیش, تو این وبلاگ ناراحت این بودم چرا کاری پیدا نمیکنم که هم تایمم پر بشه و هم درآمد داشته باشم، شاغل شدم و کار خودم رو داشتم ،اول بعنوان کارمند و بعد شریک و بعد نامردی و ناحقی و حق خوری هااا ،تا گذاشتم کنارسه سال گشتم و گردیدم شهر به شهر و کشور به کشور تا عطش سفرهام از بین بره ، و وقتش بود برنامه بریزم برای آینده پیش رو...الان اون زن که دنبال کار بود ، به جایی رسیده که شاید مالک و شریک مالی کار نباشه، اما مالک و شریک معنوی کاری هست که سیصد نفر پرسنل رو اداره میکنه یه روزی اعتبارم تو کار همصحبتی با مدیران کارخانه هابود ولی امروز آدمایی همنشینم هستن و میان مشورت میگیرن که تعیین کننده وضعیت همان مدیران هستنوارد

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1402 ساعت: 1:37

هر روز پر از چالش های جدیدی هست که انگاری من خودمو مقید میکنم برم داخلش و ثابت کنم میتونم که چی آخه ؟ باشه!!! من خوبم ! من تو هر کوفت و زهرماری زور میزنم نتیجه عالی بشه... ولی چه فایده ؟ لعنتی بسه .فهمیدی خوبی؟ اوکیدو دقیقه زندگی کن ...ولی تا میشینم زندگی کنم دنیا مور مورش میشه که پاشووو. تو کارت یه چیز دیگست!// یکی هست هر هفته پامیشه میاد برای کلاسش تهران و میاد دوشب خونه من تلپ میشه، نه صمیمیت قبلی داریم و نه شناخت زیاد، فقط دلم یکبار سوخت که پول هتل نده، حالا شدم هتل رستوران ! من هرچی احمق اون پررو . بعد ۶ هفته این هفته پیچوندمش

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1402 ساعت: 1:37

صفحه بندی