اول بگم که حسودیم میشه به گذشته که راحت مینوشتم ...از آخرین پست خیلی گذشته ، و از زندگی من قرن ها! یک سال و نیم پیش همه چیزو یهو تغییر دادم تو زندگیم. کاملا خواسته و اگاهانه، زندگیم منتقل کردم تهران و مامان سپردم به خواهرم که هنوز تکلیفش با خودش مشخص نیست و باری به هر جهت هر روز یه برنامه میریزه .سخت بود برای ما و اونها ،اما عادت کردیم و دلخوشم مامان با دوتا نوه ها سرگرمه... بیشترین سختی مال وقتی بود که چند ماه گذشت و مامان مریض شد و دلیلش افسردگی دوری از ما و فکرخیالها و نگرانیها ،، اونم با چند بار رفتن و اومدن من و دختردلبر بخیر گذشت،عروسک کوچولوم حالا خانمی شده که نسبت به همسن هاش و حتی خیلی بیشتر از اون ها مسیر خوبی رو پیش گرفته ، دانشگاه میره و کنارخودم با مسیولیت پذیری بالا کار میکنه و میبینمش و میگم خدارشکر که درخت زندگیم همچین ثمره ای داد ، هرچند چالش هم دارم باهاش ولی هیچی از خوب بودنهاش کم نمیکنه ...الان خسته که رسیدم داشتم فکر میکردم که یه روز ،۱۲ سال پیش, تو این وبلاگ ناراحت این بودم چرا کاری پیدا نمیکنم که هم تایمم پر بشه و هم درآمد داشته باشم، شاغل شدم و کار خودم رو داشتم ،اول بعنوان کارمند و بعد شریک و بعد نامردی و ناحقی و حق خوری هااا ،تا گذاشتم کنارسه سال گشتم و گردیدم شهر به شهر و کشور به کشور تا عطش سفرهام از بین بره ، و وقتش بود برنامه بریزم برای آینده پیش رو...الان اون زن که دنبال کار بود ، به جایی رسیده که شاید مالک و شریک مالی کار نباشه، اما مالک و شریک معنوی کاری هست که سیصد نفر پرسنل رو اداره میکنه یه روزی اعتبارم تو کار همصحبتی با مدیران کارخانه هابود ولی امروز آدمایی همنشینم هستن و میان مشورت میگیرن که تعیین کننده وضعیت همان مدیران هستنوارد
برچسب:
نویسنده: بهنام قنبری
تاريخ: چهارشنبه
1 آذر
1402 ساعت: 1:37